رضا قليخان هدايت
1868
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اى اميرى كه برون آرد بيم و فزعت * طعمه از پنجهء شير و خوره از كام نهنگ ميل و طبع ملكان سوى نشاط است و طرب * اندرين فصل و سوى خوردن بگماز چو زنگ زان كه بستان شده از حسن بسان مشكوى * زان كه صحرا شده از نقش بسان ارتنگ مرغزار و كوه از شاسپرغم و [ خيرى ] * راست چون سينهء طاوس شد و پشت پلنگ اختيار تو درين وقت سوى غزو [ و ] سفر * از پى قوّت دين وز قبل حميت و ننگ حرب كفّار گزيده بدل مجلس بزم * بانگ تكبير شنيده بدل نغمهء چنگ تا همىتازد بر مفرش نرم آهوى دشت * تا همىيازد بر دامن كه بچّهء رنگ تو بزى دايم وز فر تو آراسته باد * تاج و تخت شهى و افسر ملك و اورنگ در مدح سلطان غزنوى گويد هميشه دشمن مال است شاه دشمن مال * يكيست او را در رزم و بزم دشمن و مال هماى رامش در بزم او برآرد پر * هژبر فتنه به رزمش بيفكند چنگال كشيد لشكر جرّار تا به مركز غزو * ره فراخ فروبست بر جنوب و شمال ز تيغ دستان بر كوهها گرفته طريق * ز باد پايان در دشتها نمانده مجال جبال جنگى در موكبش روان كه به زخم * به روز معركه از بيخ بركند جبال به پى شكست همه ماهى زمين را پشت * به يشك خسته همه شير آسمان را يال يمين دولت محمود غاز از غزنين * به مدحگويان بر وقف داشتى اموال غضايرى كه اگر زنده باشدى امروز * هزار دينار او بستدى ز زرّ حلال خداى داند كه اندر شاه جهان * غضايرى را مىنشمرم به شعر همال من آن كسم كه گه نظم هيچ گوينده * به لفظ و معنى چون من ندارد استقلال گهى به نثر فشانم ز لفظ درّ ثمين * گهى به نظم نمايم ز طبع شحر حلال در صفت اسب سلطان گويد شاد باش اى هيون آخته يال * هيكل كوهكوب هامون مال از پىت كوس خورده كوه بلند * وز تكت كاغ [ كرده ] باد شمال